گاهی شعر
آسیه حاج جعفری
به نام خدا/عشق/مهر
رفتار من عادیست اما نمی دانم چرا این روزها از دوستان و آشنایان هرکس مرا می بیند می گوید این روزها انگار حال و هوای دیگری داری... *
با همه ی مشغله ها و نبودن ها این شعر وسوسه ی عجیبی داشت برای نوشته شدن...
"مدتی ست فکر می کنم منطق درس شاعرانه ایست."
همین چند روز پیش بود
که پاییز به نشانهی خداحافظی
برگهایش را روی سرم تکاند
حالا دانهبرفها هم
از پشت پنجرهی اتاق شما
پایین میآیند و
روی شانهام مینشینند
من در قدم زدنهای این مسیر کوتاه
-که از پشت پنجرهی اتاق شما میگذشت-
فصلها را تجربه کردم
بی آنکه در این حوالی
درخت سیبی باشد.
انگار گاهی پنجرهها
اعجاز میکنند...
*قیصر امین پور
نویسنده : آسیه حاج جعفری | سه شنبه 15 دی1388
| لینک ثابت
من، که نیستم.
شکستن سخته... هنوز هم ...سکوت... تا مدتی... شاید... .
نویسنده : آسیه حاج جعفری | چهارشنبه 11 شهریور1388
| لینک ثابت
(بدون عنوان)
لبخند می زنم (از همان نوع ِ معمولی اش که خیلی ها خیال می کنند دلیلی ندارد و من هم.) بعد سیاهی چشمهام را آرام پشت پلکهام جا می کنم. انگار که بزرگ شده باشم، انگار که خیلی چیزها را بدانم سر تکان می دهم. حالا که چشمهام را باز کردهام فکر می کنم میفهمم. ("فکر می کنم" اینجا نقش دستوری یک ادعا را بازی می کند. لابد بابتش زیاد زحمت کشیده!) دارد سعی می کند چیزی را از لابه لای دندانهام بیرون بکشد (جگر به دندان گرفته باشم شاید) دوباره که لبخند می زنم زمان مرا به 7 سالگیاش در من برده است، چشم باز می کنم به 22 سالگی اش برگردانده. برای اطمینان بیشتر انگشتان دست چپم را زیر چانه ام می گذارم و دو ردیف دندانهام را دورتادور زبانم به هم قفل می کنم. آنقدر طول می کشد که بند بند انگشتانم جریان خون را فراموش می کنند. این بار لب هام کمی دیرتر و سختتر به این 22سالگی روی خوش نشان می دهند... هنوز از سکوتت چیزی نمی فهمم... .( این "چیز" هم شاید مثل همه ی "چیز" های دیگر جای نقطهچینهایی را پر کرده که بنابر یک قرارداد یک طرفه قرار است یکی پرشان کند) مشغول خوردن میشوم.
نویسنده : آسیه حاج جعفری | شنبه 27 تیر1388
| لینک ثابت
برای خواب معصومانه ی عشق کمک کن بستری از گل بسازیم
"عشق محصول بودن توست در زمانه ای که خوبی را بر نمی تابد"
فکر می کردم
به حال کلمه ها فرقی نمی کند
تکه تکه روی صفحه ی مانیتور به صف بشوند
و یا روی کاغذ... .
از تو بگویند یا از من
با من بگویند یا با تو
"دوستت دارم" هم همان است.
اما تازگی ها
وقتی که تو حرف می زنی
می خواهم با لب هایت بازی کنم
بگذار فقط کلمه باشم.
نویسنده : آسیه حاج جعفری | دوشنبه 18 خرداد1388
| لینک ثابت
امیرعلی
می دانستی اگر مدتی هم نباشم باز خواهم گشت آنوقت که از بغض نبودنم سخت می شوی و آغوشم پناه گریه های کودکانه ات خواهد بود... روزگاری مردی خواهی شد و شانه هایت پناه امن گریه های دخترکی که سهم تمام تنهایی هایش بودی... فرقی هم نمی کند ... تو تمام سهم من از بودنی... تمام سهم من را از لبخند روی لبهایت کشیده اند و تمام سهم تو را از اندوه در چشمانم ریخته اند... نگاه کن لبخند که می زنی غصه می خورم... غصه ی شانه های نحیفی را که بار گریه های مرا به دوش می کشد و چشم هایی که شور زیستن دارد اما من... من از کجا می آیم؟ من از کجا می آیم که اینچنین به غبار شب آغشته ام؟
زود بزرگ شدی امیرعلی بی انکه قد بکشی ... و چقدر زود شاعر شدی ...شدی عصای دست مادرت... حالا بیا باهم سفر را آغاز کنیم تو آنقدر بزرگ شده ای که عاشق نشوی... وقتی به مقصد برسیم من خواهم ماند و تو مجبور می شوی با بار گریه های خودت برگردی و من... من هم چنان دردهایت را اشک می ریزم... آنقدر عشق هست که مدفونم کنی آنقدر حس زیستن دارم که تمام بودنم پوشیده شود... غصه نخور امیرعلی حتی اگر مدتی نباشم باز خواهم گشت آنوقت تو آنقدر قد کشیده ای که سایه ات خوابهای مرا آرام کند... باز می گردم بی حس مرگ... باز می گردم و چشمهات برق می زنند... باز می گردم تا طعم آغوش تو را به یاد بیاورم...
تنهایی ام را با تو قسمت می کنم... سهم کمی نیست...
امضا
آسیه
نویسنده : آسیه حاج جعفری | چهارشنبه 12 فروردین1388
| لینک ثابت
این شعر مقدس است...
"بزرگراه چمران، درست روبه روی کوی دانشگاه تهران، تقدیم می شود به بوستان گفتگو و مهربانی هایی که همیشه آنجا حضور دارد"
ملیت برای باغ ها
نباید آن قدر مهم باشد
وقتی درختانی هستند
سایه های ایتالیا را
از غرب به شرق می کشانند
و آلاچیق هایی
که با رقص های دونفره ی اسپانیایی
در خاورمیانه جشن میگیرند.
ما احساسات ملیگرایانهی جهان را
جریحه دار کردیم
و عشق را در باغ هایی قدم زدیم
که هر کدام
شناسنامه های متفاوتی دارند
روزگاری
اینجا جهان با عشق
تلاقی خواهد کرد.
نویسنده : آسیه حاج جعفری | چهارشنبه 21 اسفند1387
| لینک ثابت
در آینده لابد بیشتر توهم دارم!
آدمها مشغول ترند از ان که به من و تو فکر کنند... وقتی دقیق تر خاطره هام را گردگیری می کنم من هم مشغول بوده ام... نگاه کن دور برمان پر است از تکرارهایی که هر روز یا اشک می اورد یا خنده...
من کائنات را به خنده مجبور کردم تا اشک هام را نبیند... خواستم فلسفی تر باشم زمان را از تو حذف کردم... این دوروبر هوا ابر نمی ارد... اینجا... تازه فهمیدم چقدر اسیرم... چقدر این ادمها با ما فرق دارند امیرعلی...
*
بیا که من خیابان های هر روز تکرار را به شوق سلام کردن دوست می دارم... من نیمکتهای هر روز را با تجربه های متفاوتشان از عشق، و کلاس های درس را هم که می شود از پنجره شان دنیا را آکادمیک دید دوست می دارم
من پیچیده فکر نمی کنم... ساده ترم از دخترکان روستایی که مرا شاعر کرد... رنگ و لعاب هم عوض نکرده ام همسایه. می بینی. امده ام که بروم و دنیا با این رسم برپا شد. تا آمدم شکوه کنم مهر خیال به زبانم زدند و حالا هرچه می گویم کسی نمی فهمد... کسی نمی بیند...
عادت دارم به برق چشم های کسی در گوشه و کنار بودنم... عادت کردم که خدا را زودتر از خودم فدا کنم و بعد بنشینم قطره قطره چکیدنم را توی کلمه گریه کنم...
*
به حال ما که فرقی نمی کند تو امده ای تا من تنها برنگردم.... می مانی تا تنها تر باشم... راستی امیرعلی مدتهاست سراغی از ما نمیگیری!
نویسنده : آسیه حاج جعفری | شنبه 12 بهمن1387
| لینک ثابت
از نیگات میگم... گوش کن...
حس رفتن دارم و این از لابهلای نگاهم معلوم است ...گرچه هوا هوای زیستنی دوباره است اما من نفس کم دارم و تو این را خوب میدانی... دنیای کوچکی است همسایه هر چقدر دورتر بروی باز هم برایت دست تکان خواهم داد... با این اوصاف اصلن ماندن و رفتن چه فرق میکند؟ بیا و توی غزلهام دنبال واژههای تکراری بگرد که با هم بخندیم به حضور هزاربارهی عشق روی زمین... بخندیم و تاریخ را به نفع خودمان قدم به قدم ورق بزنیم... .
با بودنت غزل به غزل شعر ناب میآید
گاهی به شبنشینی من آفتاب میآید
در برق چشمهای نجیبت به چشم میبیندم
دزدی سواره سوی دلم بینقاب میآید
می خواهم اعتراف کنم از کمان لبخندت
تیری رها شده ست و پی ام با شتاب می آید
از آن زمان که شاعری ام را غمت به غارت برد
هر شب صدای ناله ی شعری به خوای می آید
جامی به دست دارم و چشمی به شور چشمانت
حس می کنم به طرز نگاهت شراب می آید
نویسنده : آسیه حاج جعفری | شنبه 30 آذر1387
| لینک ثابت
Designed by Persian Style
|